ابی خوبی؟ حالت خوب شده؟ مهدی چه طوره؟ هنوز کفتر از بالا میآیه؟ امیدوارم همیشه کفتر از بالا بیایه؛ نه اینکه از پایین بره. من هم خوبم. مشغولم و سعی میکنم بنویسم. اولش وقتی میدیدم که همهاش کفتر از بالا میآیه، ناراحت میشدم و فکر میکردم چرا این قدر کفتر از بالا میآیه. اما بعدش که نامه به یک هاشمی و یک موسوی و یک خاتمی شروع شد، دیدم نه؛ این ابراهیم حالا دیگه مثل همان کفتری که باید رها بشود، دیگر نه تنها از بالا نمیآیه، بلکه بالا هم میره. به همین دلیل فکر کردم برای تو یک نامه بنویسم.
اول میخواستم یک کمی نامه در همان مطلب روز بنویسم. اما دیدم که بهتر است در یک جای دیگر بنویسم. چون میخواهم یک نامه بنویسم که هم تو آن را بخوانی، هم ژوله که خیلی مرا خنداند؛ وقتی که رفته بود یلدا و نامهاش به خاتمی نرسیده بود؛ در حالی که اگر به یک جای دیگر میرسید، حتماً کلی وام زودبازده بدون دیرکرد میگرفت.
من خیلی خوشحالم که شما دو تا دارید به این خوبی کار میکنید. قبلاً خوشحال نبودم که به این خوبی کار میکنید؛ چون به این خوبی کار نمیکردید. اما به نظرم شما دو تا راهش را پیدا کردید. میدانی!؟ طنز نوشتن یک رودخانه است که باید راهش را پیدا کند. وقتی راهش را پیدا نکند، هی این طرف و آن طرف میرود و سرگردان میشود. وقتی راهش را پیدا کند، یواش یواش عمیق میشود؛ زمین را میکند؛ در اثر رفتن و رفتن و رفتن، آبی که جاری است، گل و لایش را از دست میدهد و هر روز تمیزتر از روز قبل میشود.
یواش یواش وقتی خاک و خل رفت و سنگهای بزرگتر ماند، تو هم میشوی ریگ ته جوب؛ محکم میشوی و ماندگار. بعد کلی آدم پیدا میشوند در کویر گرم و آفتابی و داغ که دنبال جویی خنک میگردند؛ جویی که بتواند سیرابشان کند؛ جویی که بتواند دلشان را خنک کند. بعد یواش یواش در کنار این رودخانه درختانی سبز میشود؛ درختانی که از آب جاری و زلال مینوشند و سایه میدهند به مردمی که از گرما و اضطراب و تشنگی کلافهاند.
بعد، یک اتفاق خوب میافتد. تو میشوی آدمی که وقتی کسی را سیراب کردی، آن وقت آدمها همیشه برایت دعا میکنند؛ به تو فکر میکنند و به تو کمک میکنند. خیلیها برایت موضوعی تازه هدیه میآورند؛ خیلیها از داغ دلشان به تو میگویند؛ خیلیها داستان تشنگی و سرگشتگیشان را میگویند و آن وقت تو پر میشوی از خاطرات آدمها، از دردهای آدمها، از داستانهای آدمها، از دوستی آدمها و اینها همه ثروت توست؛ ثروتی که اگر به کلمه در آید، روز به روز رودخانه طنز را پرآبتر و عمیقتر و ماندگارتر میکند.
همین آدمها هستند که وقتی کسی یا کسانی یا ناکسانی جلوی تو سنگ میاندازند و راه تو را میبندند، یواش یواش راهی را کنارت باز میکنند. راهی که از کنار سنگ بروی؛ از کنار سنگ رد میشوی، و آن قدر آرام آرام میروی تا سنگ هم با این همیشگی بودن و دائمی بودن، خورده میشود و خورد میشود و آبی که زلال است، در دل سنگ سیاه هم نفوذ میکند و میرود.
طنز شیوه خوبی است؛ راهی زیبا برای گفتن و آینهای تمیز برای نشان دادن. وقتی گلآقا را دیدم، از او چیزی آموختم. شاید نباید بگویم آموختم؛ باید بگویم شنیدم. شنیدم که چگونه طنزنویس در ایران باید از یک سو در دل سخت قدرت نفوذ کند و تحمل قدرت را برای شنیدن بالا ببرد و دیگر اینکه چگونه باید به مردم یاد داد که با طنز رفیق شوند. چگونه میشود کلماتی را به ضربالمثل تبدیل کرد، چگونه میشود به مردم یاد داد که احمق نباشند و به سیاستمداران گفت که مردم احمق نیستند. چگونه میشود به جای کوبیدن مشت توی صورت سیاستمداران، آب توی صورتشان پاشید و بیدارشان کرد.

این عکس البته به موضوع مربوط است؛ ولی به اندازه کافی و نه بیشتر
ابراهیم رهای عزیز، مهدی ژوله دوست داشتنی!
دوستان من! ما از یک خانوادهایم؛ از صدها سال قبل آمدهایم تا امروز. مردمان با ما خندیدهاند و از ما شنیدهاند. خیلیها به تو میگویند این چیزی که گفتی، من میخواستم بگویم؛ ولی نمیدانستم چگونه بگویم. عبید گفت و حافظ گفت؛ حافظ هم طنز و رندی در کلماتش بود؛ با تمام هستی شوخی داشت.
بعد دهخدا آمد. کسی که همه ما به او مدیون هستیم. راهی که ما میرویم، او آغاز کرد. میرزا علیاکبر صابر هم بود. بعدتر سر و کله افراشته و ابوتراب جلی و حالت پیدا شد. رودخانه طنز خروشان دهه ۳۰ و ۴۰
بعد نسل توفیق و بچههای توفیقی پیدا شدند. انقلاب که شد، خیلیها از ترس رفتند توی خانههایشان؛ چرا که شکاف دیوار هم به قول عمران صلاحی حق خندیدن نداشت. تا این که گل آقا یواش یواش پیدایش شد؛ پیدا شد و با همان شیرینی و زیبایی آینه را گرفت روبهروی دولت و ملت.
اصلاحات هم دوران خوبی بود. زمانی بود که میشد حرف زد؛ البته برای کسی که طنز مینویسد، همیشه امکان حرف زدن هست. کسی که بلد نباشد یک پادشاه خشمگین را بخنداند که دلقک خوبی نیست. دلقکهای ایرانی بهترین و حرفهایترین پدران طنز ما بودند. آنها بلد بودند جلوی کشته شدن آدمها را توسط جلادهای دربار بگیرند؛ شاه را آرام کنند؛ از شاه انتقاد کنند و البته بر خلاف اندیشه رایج، بسیاری از دلقکها همیشه گردنشان زیر ساطور جلاد بود. دوران اصلاحات جای حرف زدن بود و جای طنز گفتن.
حالا شما دو تا، هم ابراهیم رها که کفترش از بالا میآید و هم مهدی ژوله که کودک فهیمی است، باری سنگین را به دوش میکشید. مدتها فکر میکردم خدا نکند که این رودخانه خشک بشود و بماند و تشنگان را سراب به جای آب بنشیند؛ ولی این چشمه زاینده و جوشان است.
برایتان آرزوی موفقیت میکنم. تصویر هر دو نفرتان را در یلدای چلچراغ دیدم؛ چلچراغی که به همت فریدون عموزاده خلیلی روشن است و به نظرم تازه بعد از ۱۰ سال درختش به بار خواهد نشست. عموزاده هم جزو بزرگان است. او همیشه برای بچهها حرف زده است و کسی که برای بچهها حرف میزند، باید خیلی چیزها را بلد باشد.
دلم میخواست در این روزهای دشوار کنارتان بودم. حتماً روزهای بهتر میرسد و این یلدای سیاه و تاریک تمام میشود و باز هم زمین گرم میشود و برفها آب میشوند و رودخانهها راه میافتند. به شما سلام میکنم و به همه کسانی که خندیدن را به مردم هدیه میدهند و میدانند که طنز برای جامعه بیمار، دارویی بسیار ضروری است.
برای شما آرزوی موفقیت میکنم و دستتان را از راه دور میفشارم.
ابراهیم نبوی
پنجم دیماه ۱۳۸۶
